Downpour
...می روم گوش می دهم به سکوت... چه شگفت است این همیشه صدا
دلم... تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ... گریبان غمت را... بگذریم... سرما خوردی... نفست گرفت.. آمبولانس؟!؟!؟!!! نفسم... گرفته... بی خبری سخته... مخصوصا وقتی اهلی ت کرده باشن... مخصوصا وقتی به خودت بیای و ببینی خیلی بیشتر از اونی که قرارش بود منتظری! دلتنگی!بی تابی...... . . . دلت به خاطر اون حسی که تو رو به خودت آورده یه جور خوبی میشه... این یه جور خوب توش نگرانی و تپش قلب و انتظار و انتظار و انتظار... هم هست.. منتها این جوریش قشنگه.. ینی من دوسش دارم... بی خیال... راستش تو این پست می خوام از چند نفر که نمی دونم همشون میان اینجا یا نه بگم... از محسن صادقی مهربون که کلی بهش مدیونم برای این بهترین چند ساعتی که تو زندگیم داشتم... هیچ وقت تو زندگیم انقد از پیچوندن یه کلاس خوشحال نشده بودم که شنبه عصر شدم! آقای صادقی! خیلی زیاد.. نمی دونم چقدر.. سپاسگزارم... از استاد ابوترابی نازنین... که وقتی می بینمشون یاد سعید جان میفتم - سعید جان یکی ازبزرگترهای راستین روی زمینه – از مهربونی بی چون و چرای نگاهشون... از سادگی و صمیمیتشون... و از احساس غیر قابل وصفی که خودم تو اون 3-2 ساعت گپ و گفت تو کافه تریای ارسباران داشتم... از آموخته های آینده م که می دونم قراره ازشون یاد بگیرم! از سیروس ذکایی دوست داشتنی که خدا می دونه چقدر دلم می خواد دوباره ببینمشون... از مهرداد بابایی عزیز که خیلی دلم می خواست بیان اما بلندی بختم به اومدنشون قد نداد.. . از یسنای نازنینم که بدقولی کردم و دیر رفتم پیشش اما توضیح دادم! و... از فرزاد... این فقط از طرف خودم نیست... من و مهشید و کیمیا هر سه تامون دلتنگ شماییم... فکر کردیم شاید کامنت خصوصی و عمومی جوابگو نباشه.. به این پست رو انداختیم.. کاش رومونو زمین نندازه این پست.. . . . .. ما منتظرتیم.. خیلی زیاد... جماعت... نیستم چند روز... بر می گردم به زودی.. کامنت بذاریدا! برگشتم تک تکشونو جواب میدم تا بعد
... چشات از همون روز اول گمونم همین قدر روشن بودن... همین قدر مهربون! یه چیزی بین خاکستری و آبی.. سبزم داشت.. سبز آبی.. . یا شایدم چون گرگ و میش بود من این رنگی دیدمشون! [تا نبینیدش متوجه حرفم نمی شید!] آبی ترين سلاله ی خورشيد خوانمش؟ ؛ خورشيد نيز غرقه ی دريای چشم تو باور کنید که پشت اون نگاه مهربونی که ازش حرف می زنم یه قلب n برابر مهربون نشسته! باید واژه بیارم.. سخته امّا... زهرای نازنینم... میلادت مبارک... میلادت مبارک...میلادت مبارک... سالم وعاشق و شاد و مهربون باشی... ۲۶/۸/۱۳۸۸
نگه جز پيش پا را ديد نتواند که ره تاريک و لغزان است ... نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون ابری شود تاريک پ.ن: خوبه... که چشمت یهو بیفته به شعرایی که دنیا دنیا باهاشون خاطره داری... که یهویی وسط کتابت چند خطشو ببینی و بقیه ش جلوی چشات رژه برن! که از خوندنشون.. از یادآوری خاطره هات یه جورایی شی! پنداری انداختنت تو یه تاغار آب و یخ!!! این شعر اخوان ثالث دوست داشتنی هم همینایی که گفتمو برام می سازه.. روز و روزگار خوش جماعت... دیروز داشتم با مهشید در باره یه موضوعی بحث می کردم... در باره ی یه شعر بود... میخواست توصیف بنویسه که بحث کشیده شد به این... خیلی وقت بود از ذهنم رفته بود... خیلی دوسش دارم: گِلی خوشبوی در حمام روزی،رسید از دست محبوبی به دستم بدو گفتم که مُشکی یا عبیری،که از بوی دلاویز تو مستم؟ بگفتا من گِلی ناچیز بودم،دو روزی در کنار گُل نشستم کمال همنشین در من اثر کرد، وگرنه من همان خاکم که هستم... گمونم کار پروین باشه... پ.ن: بهارم... دلم برات خیلی تنگ شده... پ.ن.۲: امروز ۲۲/۸/۸۸ تولد نفس جون منه! نفسم تولدت مبارک.. موفق شاد و سالم باشی این ترانه بوی نان نمی دهد بوی حرف دیگران نمی دهد سفره ی دلم دوباره باز شد سفره ای که بوی نان نمی دهد نامه ای که ساده و صمیمی است بوی شعر و داستان نمی دهد : با سلام و آرزوی طول عمر؛ که زمانه این زمان نمی دهد... کاش این زمانه زیر و رو شود؛ روی خوش به ما نشان نمی دهد... یک وجب زمین برای باغچه، یک دریچه آسمان نمی دهد... وسعتی به قدر ما دو تن، گر زمین دهد، زمان نمی دهد................. فرصتی برای دوست داشتن، نوبتی به عاشقان نمی دهد هیچ کس برایت از صمیم دل، دست دوستی تکان نمی دهد.................. هیچ کس به غیر ناسزا تو را هدیه ای به رایگان نمی دهد... کس ز فرط های و هوی گرگ و میش دل به هی هی شبان نمی دهد... جز دلت که قطره ای ست بیکران کس نشان ز بیکران نمی دهد... عشق نام بی نشانه است و کس نام دیگری بدان نمی دهد... جز تو هیچ میزبان مهربان نان و گل به میهمان نمی دهد................. نا امیدم از زمین و زمان پاسخم نه این، نه آن... نمی دهد پاره های این دل شکسته را گریه هم دوباره جان نمی دهد... خواستم که با تو درد دل کنم، گریه ام ولی امان نمی دهد..................... قیصر امین پور قاعدتا باید تبریک بگم اما... برای تسلیت یه اتفاق تسلی ناپذیر اومدم... 8 آبان امسال میشه دومین سالی که دیگه قیصری نیست تا دستشو بزنه زیر چونه ش و با همه ی مهربونی عالم نگات کنه و منتظر بشه تا حرفتو بزنی... جای خالی بعضی از آدما با هیچ چیز و هیچ کس پر نمیشه... برای روح بلندش آرزوی آرامش دارم... میلاد امام رضا (ع) رو هم تبریک میگم. بقیه هم چند تا کار دیگه از قیصره...اما انتخاب برام خیلی سخت بود... *** اگر داغ رسم قديم شقايق نبود اگر دفتر خاطرات طراوت اگر ذهن آيينه خالی نبود *** حرف های ما هنوز نا تمام... تا نگاه می کنی: وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه باخبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود.. آی... ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر می شود... *** از تمام رمز و راز های عشق، جز همین 3 حرف، جز همین 3 حرف ساده ی میان تهی... چیز دیگری سرم نمی شود! من سرم نمی شود ولی... راستی! دلم که می شود...! *** اولین پست این وبلاگ رو یادتونه؟ اونم شاهکار قیصر بود... خیلی زیادن.. خیلی دلم میخواد همشونو بنویسم...اما نمیشه! برقرار باشین... پ.ن : دیروز 7 آبان روز کوروش کبیر بود، این جمله رو به دستور خودش روی کتیبه ی بالای آرامگاهش تراشیده بودن: پیامی به آخرین : ای انسان! هر کجا که باشی و از هرکجا که بیایی؛زیرا می دانم که خواهی آمد... من کوروشم که برای پارسی ها این دولت بی کران را بنیان نهادم. بدین مشتی خاک که مرا پوشانده است رشک مبر!... به هویتم افتخار می کنم. به پارسی بودنم. و به پیروی از کوروش کبیر... دوشنبه - من - پیش تو- خوشحال! [اضطراااب!] سه شنبه - من؛ خونمون/ تو؛ خونتون/ من؛ دلم... داره تنگ میشه! چهار شنبه - من؛ ؟/ تو؛ ؟/ ما ؛ دلمون... تنگ شده! پنج شنبه - من؛ منتظر عکسا ، [اشک داداشیمو در آوردم!] تو؛ عکسا رو فرستادی، یه سری اشک منو در آوردی! اما حقم بود! پنج شنبه، آخر شب - س م س ! خدا بیامرزه پدر و مادر باعث و بانی مخابرات و موبایل و سیستم س م س رو! جمعه صبح- معمولی، من ؛ خوبم..! عجب دروغ تابلویی!!! من؛ دلم تنگه آقا جون! چیه مگه؟! دله دیگه! تنگ میشه خب! جمعه عصر- زینگ!!! ایـــــــــــــــــــــــــــول!!! پتانسیل :n + !!! جمعه شب - من؛ بــــــــــــــــــــــــغض! [خودتو مسخره کن!] تو؛ مهربون! مث همیشه! شنبه - ... تو رفتی! تا 10 میشمریم با هم تا برگردی.. باشه؟! 1... 2... 3... ... نه.. بیا نشمریم که وقتی اومدی یهو ذوق زده شیم! پس... من.. م ن ت ظ ر م . . . پ.ن:دوستان! سیستم التماس دعا همچنان بر قراره! ما نگوییم بد و میل به ناحـق نکنیم، جامه کس سیه و دَلق خود اَزرَق نکنیم، عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است کار بد مصلحت آن اسـت که مطلق نکنیم... رقم مغلطه بر دفتـر ِ دانـش نزنیم سرّ حق بر ورق ِ شـعبده، ملحق نکنیم شاه اگر جرعه ی رندان نه به حرمت نوشد التفاتـش به می ِ صـاف ِ مُروق نکنیم خوش برانیم جهان در نظر راهروان فکر اسـب سیه و زین مُغرق نکنیم آسمان کشـتی ارباب هنر میشکند تکیه آن به که بر این بحر ِ معلق نکنیم... گر بدی گفت حسـودی و رفیقی رنجید، گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم... حافظ ار خصـم خطا گفت نگیریم بر او ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم... پ.ن. امروز، روز حافظه... یکی از هوشمند ترین آدمای روزگار.. نمی دونم چقد میشناسینش.. چقد از شعراشو خوندین... شعر که نه.. شاهکار.. این غزلشو با هزار بدبختی انتخاب کردم.. آخه انتخاب از کارای حافظ خیلی سخته! این یکی از بهترین غزل هاشه.. همیشه.. یعنی از وقتی این شعرو خوندم.. دیدگاهم شده حرفایی که تو این شعر زده... اینکه کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم... خانوما آقایون! به دعا احتیاج دارم! داشتین دعا می کردین منم هستم! یه کوچولو اون گوشه موشه ها یادم بیارین! پ.ن. دوست داشتم ۱۵ مهر به روز بشم برای تولد سهراب اما نبودم! اکثر کاراش دوست داشتنیه.. اما واحه ای در لحظه یکم با بقیه برای من فرق داره... الف:عصر جمعه ست... ب: گندش بزنن! حوصله مو سر می بره... پ:زندگیم دچار یه ریتم وحشتناک و جدید شده که ... شاید ازش می ترسم! ت:این الف/ب/پ... فقط یه لوس بازیه تازه ست! هیچ دلیل و هدفیم ندارم!همین جوری دلم خواست!می خواستم الفبا رو یاد آوری کنم... بسکه ابجد هوز به خوردمون دادن خسته شدم! ج:کاش منم یه روباه داشتم... چ: ... آن وقت بود که سر و کلهی روباه پیدا شد... روباه گفت: سلام. آن وقت گفت: اگر دلت میخواهد منو اهلی کن! فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعدهای دارد. به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد... او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است................ چون او گلِ من است... شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: من مسئول گلمم...
دوست واژه است واژه ای که از لب فرشته ها چکیده است دوست نامه است نامه ای که از خدا رسیده است... نامه ی خدا همیشه خواندنی ست توی دفتر فرشته ها واژه ی قشنگ دوست ماندنی ست... راستی دلت چقدر آرزوی واژه های تازه داشت دوست گلت رسید! واژه را کنار واژه کاشت! واژه ها کتاب شد دوستت همان دعای توست! آخرش دعای تو مستجاب شد! *** این یکی از قشنگترین تعریف هایی بود که از "دوست" شنیده بودم! این شعرو نوشتم تا یادم بمونه که 7 مهر یه سالی دوست گلم رسید! دوست جون! یکی از بهترین بهترین ها! تولدت مبارک... جماعت! جنجالی به روزه - سر بزنین «به صبح ِ راستين سوگند كه آرش جان ِ خود در تير خواهد كرد... پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند كه تن بي عيب و جان پاك است... . درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش... . . آرش امّا همچنان خاموش، *** -آرش امّا هم چنان خاموش،از شكافِ دامن ِ البرز بالا رفت...- ادامه ندارد... -انجام- پ.ن. جماعت! من امروز تازه برنامه ی دانشگاه به دستم رسید! از اون جایی که جز جمعه هیچ روزی برای کارای دیگه م نمونده از این به بعد دیر به دیر میام،یه مسئله ی دیگه هم اینه که نمی رسم برای هر بار به روز شدن خبر بدم... برقرار باشید... سلام جماعت... امروز تولد یکی دیگه از انسان های عجیب و غریب این دنیاست.. هر چند الان خودش نیست.. اما شعراش روح بخشه،به معنای حقیقی کلمه؛ فریدون مشیری با اینکه می دونم نمیشه و دیره برای تبریک اما به خودمون تبریک میگم برای اینکه همچین کسی رو داشتیم...
انجمن ها كرد دشمن يافتند آخر فسوني را كه مي جستند... مرز را پرواز تيري مي دهد سامان.. . . ... . گر به نزديكي فرود آيد، *** ... پيرمرد اندوهگين دستی به ديگر دست می ساييد، «صبح می آمد»؛ پيرمرد آرام كرد آغاز... پيش روی لشكر دشمن، سپاه دوست، دشت نه! دريايی از سرباز... "منم آرش..." جنگ است... پری از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز... پس آنگه سر به سوی آسمان بر كرد كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود...» ادامه دارد...![]()
![]()
![]()
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ...
سرها در گريبان است
کسی سربرنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را...
و گر دست محبت سوی کس يازی
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است...
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاينست ، پس ديگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک...
مسيحای جوانمردم ! ای ترسای پير پيرهن چرکين !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای...
منم ، من ، ميهمان هر شبت ،لولی وش مغموم
منم ، من ، سنگ تيپا خورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرينش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشای در، بگشای ، دلتنگم !
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نيست ، مرگی نيست .
صدايی گر شنيدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گويی که بيگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟
فريبت می دهد ، بر آسمان اين سرخی بعد از سحرگه نيست.
حريفا ! گوش سرما برده است ، اين يادگار، سيلی سرد زمستان است.
و قنديل سپهر تلگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يکسان است...
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان ،
نفس ها ابر ، دل ها خسته و غمگين ،
درختان اسکلتهای بلور آجين ،
زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
غبارآلوده مهر و ماه ،
زمستان است...
![]()
پر از ردپای دقايق نبود
اگر عادت عابران بی خيالی نبود
اگر گوش سنگين اين كوچه ها
فقط يك نفس می توانست
طنين عبوری نسيمانه را
به خاطر بسپارد
اگر آسمان مي توانست يكريز
شبي چشم های درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر ردپای نگاه تو را
باد و باران
از اين كوچه ها آب و جارو نمی كرد
اگر قلك كودكی لحظه ها را پس انداز می كرد
اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را
برای كسی باز می كرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست زمين بسپريم
و از آسمان پس بگيريم
اگر خاك كافر نبود
و روی حقيقت نمي ريخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر كوه ها كر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد می ايستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بيشتر بود
اگر می توانستم از خاك
يك دسته لبخند پرپر بچينم
تو را می توانستم
ای دور
از دور
يك بار ديگر ببينم...
خیلی هم بر قراره...
![]()
پشت هیچستانم...
پشت هیچستان جایی است..
پشت هیچستان رگ های هوا،پر قاصدهایی است
که خبر می آرند،از گل واشده ی دورترین بوته ای خاک...
روی شن ها هم،نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه ی معراج شقایق رفتند...
پشت هیچستان،چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست..................
و در این تنهایی،سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است...
به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید،
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من...
ث:برای بار نمیدونم چندم شازده کوچولو رو خوندم...
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: سلام.
صداگفت: من اینجام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: بیا با من بازی کن! نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردهاند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. پی چی میگردی؟
شهریار کوچولو گفت: پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میکردی؟
شهریار کوچولو گفت: نه، پیِ دوست میگردم... اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: یک چیزی است که پاک فراموش شده... معنیش ایجاد علاقه کردن است...
- ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: معلوم است! تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر... اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همهی عالم موجود یگانهای میشوی من واسه تو...
شهریار کوچولو گفت: کمکم دارد دستگیرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: بعید نیست. رو این کرهی زمین هزار جور چیز میشود دید.
شهریار کوچولو گفت: اوه نه! آن رو کرهی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: رو یک سیارهی دیگر است؟
-آره.
-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چهطور؟
-نه.
روباه آه کشان گفت: -همیشهی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همهی مرغها عین همند همهی آدمها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی... آن وقت صدای پایی را میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق میکند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بیفایدهای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد...
شهریار کوچولو جواب داد: دلم که خیلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند میتواند سر در آرد... انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: راهش چیست؟
روباه جواب داد: باید خیلی خیلی حوصله کنی... اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علفها مینشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هیچی نمیگویی، چون تقصیر همهی سؤِتفاهمها زیر سر زبان است... عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی..
روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها برّهکشان من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصیدند همهی روزها شبیه هم میشد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
لحظهی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: تقصیر خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازیر میشود!
روباه گفت: همین طور است...
پس این ماجرا فایدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم...
بعد گفت: برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهات میگویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی که میبایست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتنهاش نشستهام،
و برگشت پیش روباه.
گفت: خدانگهدار!
روباه گفت: خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند...
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
- ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای...
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گلتی...
![]()
- نیایش آرش هنوز ادامه داره-
به پنهان آفتابِ مهربار ِ پاك بين سوگند
زمين مي داند اين را آسمان ها نيز
نه نيرنگي به كار من، نه افسوني،
نه ترسي در سرم، نه در دلم باك است...»
.
نفس در سينه هاي بي تاب مي زد جوش...
«ز پيشم مرگ
نقابي سهمگين بر چهره، مي آيد
به هر گام ِ هراس افكن
مرا با ديده ی خونبار مي پايد،
به بال ِ كركسان گردِ سرم پرواز مي گيرد
به راهم مي نشيند، راه مي بندد
به رويم سرد مي خندد...
به كوه و درّه مي ريزد طنين ِ زهرخندش را
و بازش باز ميگيرد...
دلم از مرگ بيزار است...
كه مرگ اهریمن خون آدمي خوار است..
ولي آن دم كه زاندوهان، روان ِ زندگي تار است،
ولي آن دم كه نيكيّ و بدي را گاه، پيكاراست،
فرو رفتن به كام ِ مرگ شيرين است،
همان بايسته آزادگي اين است،
هزاران چشم ِ گويا و لبِ خاموش
مرا پيكِ اميدِ خويش مي داند،
هزاران دستِ لرزان و دل ِ پر جوش
گهي مي گيردم گه پيش مي راند،
پيش مي آيم،
دل و جان را به زيور هاي انساني مي آرايم،
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ی ترس آفرين ِ مرگ خواهم كند...»
نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد...
- «برآ ای آفتاب! ای توشه امّيد!
برآ ای خوشه ی خورشيد!
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب،
برآ سر ريز كن تا جان شود سيراب،
چو پا در كام ِ مرگی تند خو دارم،
چو در دل جنگ با اهريمنی پرخاش جو دارم،
به موج روشنايی شست و شو خواهم،
ز گلبرگ تو ای زرّينه گل من رنگ و بو خواهم،
شما ای قله های سركش ِ خاموش!
كه پيشانی به تندرهای سهم انگيز می ساييد،
كه بر ايوان ِ شب داريد چشم انداز ِ رويايی،
كه سيمين پايه های روز ِ زرّين را به روی شانه می كوبيد،
كه ابر ِ آتشين را در پناهِ خويش می گيريد؛
غرور و سربلندی هم شما را باد!
امیدم را برافرازيد،
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد.
غرورم را نگه داريد...
به سان ِ آن پلنگانی كه در كوه و كمر داريد.»
زمين خاموش بود و آسمان خاموش
تو گويی اين جهان را بود با گفتار ِ آرش گوش
به يال ِ كوه ها لغزيد كم كم پنجه ی خورشيد،
هزاران نيزه ی زرّين به چشم ِ آسمان پاشيد،
نظر افكند آرش سوی شهر آرام.
كودكان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگين كنار در؛
مردها در راه.
سرود بي كلامي با غمي جانكاه،
ز چشمان برهمي شد با نسيم صبحدم همراه،
كدامين نغمه مي ريزد،
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت،
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي، مردانه مي رفتند ؟
طنين گامهايي را كه آگاهانه مي رفتند ؟
دشمنانش در سكوتي ريشخند آميز،
راه وا كردند.
كودكان از بامها او را صدا كردند...
مادران او را دعا كردند...
پير مردان چشم گرداندند...
دختران بفشرده گردن بندها در مُشت،
همره او قدرتِ عشق و وفا كردند...
از شكافِ دامن ِ البرز بالا رفت...
وز پی او
پرده های اشك پی در پی فرود آمد...
بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رويا.
كودكان، با ديدگان خسته وپی جو،
در شگفت از پهلواني ها.
شعله هاي كوره در پرواز،
باد غوغا.
«شامگاهان،
راه جوياني كه مي جُستند آرش را به روی قله ها پی گير،
باز گرديدند...
بی نشان از پيكر ِ آرش...
با كمان و تركشی بی تير...
آری آری جان ِ خود در تير كرد آرش،
كار صد ها، صد هزاران تيغه ی شمشير كرد آرش...
تير ِ آرش را سوارانی كه می راندند بر جيحون،
به ديگر نيمروزی از پی ِ آن روز،
نشسته بر تناور ساق ِ گردويی فرو ديدند...
و آنجا را از آن پس
مرز ايرانشهر و توران بازناميدند...
آفتاب،
درگريز بی شتابِ خويش،
سالها بر بام ِ دنيا ،پاكِشان، سر زد...
ماهتاب،
بی نصيب از شبرَوی هايش،همه خاموش،
در دل ِ هر كوی و هر برزن،
سر به هر ايوان و هر در زد...
آفتاب و ماه را در گشت
سال ها بگذشت...
سال ها و باز،
در تمام پهنه ی البرز،
وين سراسر قله ی مغموم و خاموشی كه می بينيد،
وندرون دره هاف برف آلودی كه می دانيد،
رهگذرهايی كه شب در راه می مانند،
نام آرش را پياپی در دل كهسار می خوانند،
و نياز خويش می خواهند،
با دهان ِ سنگهای كوه، آرش می دهد پاسخ
می كُندشان از فراز و از نشيبِ جاده ها آگاه،
می دهد امّيد،
می نمايد راه...
در برون ِ كلبه می بارد،
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ،
كوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ،
راه ها چشم انتظار ِ كاروانی با صدای زنگ...
كودكان ديری است در خوابند،
در خواب است عمو نوروز،
مي گذارم كنده ای هيزم در آتشدان؛
شعله بالا می رود پر سوز...
به مهربونی خودتون منو ببخشین![]()
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر انديشند
نازك انديشانشان بي شرم
كه مباداشان دگر روز ِ بهي در چشم،
چشم ها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جست و جو مي كرد؛
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد؛
آخرين فرمان... آخرين تحقير؛
خانه هامان تنگ،
آرزومان كور...
ور بپرد دور ،
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه! كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ی ايمان ؟؟؟
هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد...
چشم ها بي گفت و گويي هر طرف را جست و جو مي كرد...
از ميان درّه های دور، گرگی خسته می ناليد،
برف روی برف مي باريد،
باد بالش را به پشتِ شيشه می ماليد،
آسمان الماس ِ اخترهای خود را داده بود از دست...
بي نفس مي شد سياهی دردهان صبح،
باد پر می ريخت روی دشتِ باز ِ دامن ِ البرز
لشكر ِ ايرانيان در اضطرابی سخت درد آور...
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر
كودكان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين كنار در...
كم كمک، در اوج آمد پچ پچ ِ خفته
خلق چون بحری بر آشفته،
به جوش آمد،
خروشان شد،
به موج افتاد،
بُرش بگرفت و مردی چون صدف
از سينه بيرون داد...
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن،
«منم آرش،سپاهي مردي آزاده،
به تنها تير ِ تركش آزمون ِ تلختان را،
اينك آماده...
مجوييدم نسب،
فرزند رنج و كار؛
گريزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ی ديدار...
مبارک باد آن جامه، كه اندر رزم، پوشندش...
گوارا باد آن باده، كه اندر فتح، نوشندش...
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد!
دلم را در ميان دست مي گيرم،
و مي افشارمش در چنگ،
دل، اين جام ِ پر از كين و پر از خون را،
دل، اين بي تابِ خشم آهنگ...
كه تا نوشم به نام ِ فتحتان در بزم،
كه تا كوبم به جام ِ قلبتان در رزم،
كه جام ِ كينه از سنگ است...
به بزم ِ ما و رزم ِ ما سبو و سنگ را،
در اين پيكار،
در اين كار،
دل خلقي است در مشتم،
اميد مردمي خاموش هم، پشتم...
كمان ِ كهكشان در دست
كمانداري كمانگيرم...
شهاب تيزرو، تيرم
ستيغ ِ سر بلندِ كوه، مأوايم...
به چشم ِ آفتابِ تازه رَس، جايم...
مرا تير است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست
رهايي با تن ِ پولاد و نيروي جواني نيست
در اين ميدان،
بر اين پيكان ِ هستي سوز ِ سامان ساز
به آهنگی دگر، گفتار ِ ديگر كرد...
درود ای واپسين صبح! ای سحر بدرود!
| Design By : Night Skin |


